تبليغاتX
دختري از جنس فردا

صبحها كه مي رم نرمش و پياده روي صحنه هاي جالبي ميبينم..!!

توي كرج يه محله ي سر سبزي هست كه روزي روزگاري از املاك و زمين ها ي خير ثروتمندي بوده كه وقف شده ( كه عجب اشتباهي كرده!! ).مرحوم فاتح كه سالها پيش فوت كرده به دست خود و باغبانش درختان باغ وسيعش رو كاشته..

تك تك سروها ،سپيدارها، كاجها ، زبان گنجشكها و اقاقيهاي تنومند به قدري مظلوم و سر سبزند كه انگار در بيابان اين شهر وسيع زشت و پير تك افتاده اند...

با اين كه محله ي بزرگيه و محل اسكان ثروتمندان (نه اشراف!چرا كه اشراف شرف و اصالت دارند،چيزي كه نو كيسه گان ندارند)هر روز شاهد خرابي يك منطقه هستيم..

درختها مي افتند و چندي بعد ويلاي دوبلكس و سوبلكسي سر در مي اره كه معلوم نيست صاحب به قول پدرم بي استخوانش سر از كدام اداره دولتي و وزارتخانه اي در اورده و با چه مجوزي درختان چند ده ساله ي پلاك دار رو قطع مي كنه تا ويلاي سبك ايتالياييش جاي بيشتري داشته باشه!!!

شايد در اين گيرو دار سقوط مشروعيت نظام حتي پيش عامي ترين و مذهبي ترين افراد اين انتقاد كمي خنده اوره .. اما به نظر من بشر تنها عنصر اضافيه اين دنياست كه خودش رو مالك بر حق مي دونه و حتي به ديگر مخلوقات اجازه ي حيات هم نمي ده .. بعد هم جنبش هاي حمايت از محيط زيست رو سنبل مي كنه تا خودش رو بزرگوار نشون بده !!!

طبيعت .. در ما حل شده و از ما جداست .. هر روز نگاهش مي كنيم و نمي بينيمش ..

بشر در در هر بحران و افتان و خيزاني سهم خواهي كرده .. حتي اگر لايقش نبوده ..

اما طبيعت ، درست مثل بچه هاي خجالتي ته كلاس نه در شيطنتي شركت كرده نه چيزي خواسته نه حرفي زده ..

هر روز امده و رفته ..

گاهي فكر مي كنم اين درختان كنار خيابان كه هر روز از كنارشون رد ميشيم چه چيزها كه نديدند و چه حرفها كه براي گقتن ندارند ..

صبحها مي بينم كلاغ ها ، گنجشكها و فاخته ها كه مي ان درختها درست مثل يك مادر سهم هر كدامشون رو مي دند تا گرسنه نمونند حتي اگر خودشون خشك و تشنه و گرسنه باشند..

با هم مهربانند درست بر عكس ما انسانها ..

اين صحنه ها به من حس عجيبي مي ده

چيزي بين غم و شادي .. !!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 23:43 توسط عاطفه |

اين اواخر فيلمي ديدم كه مستند دراماتيكي درباره ي جنبشهاي دانشجويي و چريكي در المان و و اروپاي شرقي بود:

عقده ي بادر مينتهاف.

فيلم ساخت سنگين و سريعي داشت و واقعا در حدي نبود كه مناسب نقدهاي سينمايي باشد ، اما چيزي كه باعث شد اينجا اشاره اي به ان كنم ارتباط محتوا ي ان با جنبش هاي انقلابي در ايران در دهه 70 ميلادي(تقريبا 30 سال پيش معادل انقلاب اسلامي در ايران) است.فيلم با نوشتن مقاله اي اغاز مي شود كه يك روزنامه نگار الماني خطاب به فرح پهلوي ملكه ايران مي نويسد و در ان وي را به دليل عدم توجه به وضعيت اسف بار اقتصادي در ايران به باد انتقاد مي گيرد..همان زمان است كه شاه و ملكه ي ايران به برلين مي ايند و اخبار دولتي المان فرح را هنگام ورود به فرودگاه اين چنين توصيف مي كنند:«ملكه فرح با لباسي سفيد و مشكي از بهترين برند اروپا و كلاهي هماهنگ از پوست روباه...

اين حركت دولت المان همزمان با پا گيري كمونيسم و چريكهاي فدايي در اروپا و اكثر نقاط جهان است..و تظاهرات دانشجويان الماني مقابل كاخ تشريفات هنگام ورود شاه و ملكه شايد نقطه ي عطفي ميان جنبش هاي انقلابي چريكي در ايران واروپا باشد..

بقيه ي فيلم شرح عمليات ها و فعاليت هاي تروريستي(؟) نفس گير و افراطي چريكهاي جوان وسر انجام غم انگيز انهاست كه بسيار تحت تاثير پاگيري جنبش هاي هيپي و انارشيستي در امريكا نيز هست..

صحنه به صحنه اين فيلم مرا به ياد كتاب سهم من مي انداخت .. توصيفات راوي داستان از شوهر چريكي توده اي كه تمام زندگي خود و خانواده اش در ترس و فرار غريزي اي غرق شده بود ..

اما وقتي اين فيلم را با مطالعات عميق وفلسفي مثلا مجاهدين خلق در دانشگاه هاي ايران و كنفرانس هاي 5 ساعته شان در فلسفه ي ماركسيسم و ديگر اثار جامعه شناسي جهان (كه گاه خود مترجم ان بودند)مقايسه مي كنيم..!!!ميبينيم كه جنبش هاي مدني در ايران (از شكل گيري حزب و سازمان تا اعتراضات و تحصن ها) چندان هم، انچنان كه روشنفكران به قول شلر،« كينه ايمان»،ميگويند بي ايده و بي ريشه نيست..!

بايد ديد، امروز، سرانجام اعتراضات مردمي، كه تنها رايشان را ميخواهند (نه به قول گروه مينتهاف ازادي سرزمين اشغالي فلسطين يا پايان جنگ با ويتنام)،

چه ميشود؟

مرگ وخودكشي؟!

يا...؟؟!!

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 10:38 توسط عاطفه |

امروز يك روز خواب الود مرداد ماه است..

در هوا نه عطر خواب الودگي عطر ابهام و خاموشي جاري است.

به هزار چيز فكر مي كنم و نمي كنم..

صد بار تصميم گرفتم بنويسم و ننوشتم..صد بار نوشتم و پاك كردم..

هيچ دليلي نبود كه اين همه مدت ننوشتم و هزار دليل بود..

به قدري نياز به ارامش دارم كه هيچ چيز ارضايم نمي كند..حتي فكر ازادي(نه فكر ازادي و جنبش هاي ازادي خواهانه!!!(نترسيد چندان هم از مرحله پرت نيستم!ولي اول از خودم و ازاديهاي خودم مي گويم)) كه بعد از مدتها دل مشغولي هاي عذاب اور با هزار مكافات به دست اوردم..

به خودم و به اشتباهاتم به خانواده و روابطم فكر مي كنم ..

نمي خواهم در اين پيست باز از خودم بگويم .. ولي در خود غرقم و چقدر نياز دارم دوباره و هزار باره خودم را تعريف كنم مثل عكسي در يك اسكنر كه بايد با دقت پارگي ها و چروكيدگي هايش را گرفت و اصلاحش كرد ...

چقدر درگير خودم هستم!!

با وسواس مادر بزرگان اصيل قجري صد بار دانه هاي وجودم را پاك مي كنم و دور مي ريزم ..

در اين سيل خروشان اعتراضهاي مردمم كه پس از سالها انگار از دل گورهاي دسته جمعي شهر سوخته در امدند و به دنبال هويت گمشده و حقوق خواب سيصد ساله ي اصحاب كهفي شان هستند ... انگار من هم به دنبال تعريف دوباره اي از خودم هستم ..

شايد سر انجام بفهمم كجايم.. چه مي خواهم.. و كيستم ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:45 توسط عاطفه |

سالها پیش وقتی دختر نوجوانی بودم همیشه فکر می کردم چطور برادر و خواهرم به خود اجازه می دهند و جرات می کنند این طور جلوی پدرم بایستند و کارهایی را بکنند که او دوست نداشت یا خلاف عرفیات می دانست ...

پدرم برای من حسن مطلق و یک مظلوم واقعی بود.با خود خیال می کردم اگر تمام پدر ها مثل او این طور مظلوم و محکوم به کار شبانه روزی بودند و بچه هایشان را مثل ما در پر قو بزرگ می کردند،ان طور که پدرم به من یاد داد تنها چطور به او بگویم پول می خواهم نه چیز دیگر ،هرگز پسرکان گستاخ و فاسدی که پدران فاسدشان(؟!!) از کارشان مطلع بودند و این برایشان افتخار بود،پیدا نمیشدند تا خواهرم را گول بزنند و به گناه بکشند تا لحظاتی را کنارشان در خیابان قدم بزند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شاید دوازده یا سیزده ساله بودم ...

سالها بعد وقتی در پاییز اولین سال ورود به دانشگاهم برای طی کردن اخرین مراحل بلوغ جنسی ام مرتکب خطایی شدم که نامش اشنایی خطر بر انگیز بود نه صیغه های متعدد برادر چهل ساله ام با زنان بیوه  ...

ارزو کردم ای کاش پدر من هم فاسد بود !!!

اگر پدرم فاسد بود می توانستم دستانش را بگیرم و بگویم چقدر..چقدر.. از قلیان احساسی که پیش از این نبود به هیجان امده ام   

بگویم پدر چیزی در من هست مثل کوهی از نیاز که فوران اتشفشانش مرا می ترساند

بگویم چقدر در این لحظات تنهایی که هیچکس جز نگاه خشن و تمسخر بر انگیز بزرگترها نیست تا نظاره گر نحوه ی رشد کردنم باشد به دستان گرم و حامی شما نیاز دارم...

ولی پدرم فاسد نبود ..

اوهمان مظلوم مستبد بود که بوی پولو وحشت می داد ..

من هرگز نتوانستم حتی یکبار وقتی از غم و اندوه پر از گریه ام در اغوشش گریه کنم و بگویم چقدر به این اغوشی که پر از عشقی بی عار پدرانه است نیاز دارم ..

جای تن خسته ی من اغوش کسانی شد که این بره ی سرگشته ی بی شبان را به دندان گرفته و چندی بعد رها کردند ..

بره ی سرگشته سالها چه کشید ...

 

 

حالا شبان بر گشته است

فریاد می زند

بره ی مظلوم من کو که مال من است ...

 

بره چوپانش را نمی شناسد و مثل خرگوشی چشم به راه فرار دارد ...

کاش جفتش زودتر بیاید ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 22:23 توسط عاطفه |

هر بار این لپ تاپ رو باز می کنم یاد اینجا می افتم، و اینکه در نهایت مگه میشه اینجا رو فراموش کرد؟! وسواسها و تنبلی های من گر چه باعث شد اینجا رو مدتی کنار بذارم ولی در ذهنم همیشه هشداری هست که منجر میشه هر بار فکر کنم که باید بنویسم و چی بنویسم...این مهمترین نکته است...

باز هم در نهایت تو منو تحریک کردی و در واقع وادارم کردی...مرسی
در این مدت دراز و طولانی و طاقت فرسا انقدر اتفاقات و جریانات مختلف پیش اومد که در نهایت نمیدونم از کدومش اینجا میشه الهام گرفت.اما وقتی فکر میکنم می بینم زندگی من در این مدت دستخوش تحولات زیادی شد و جالبیه قضیه اینه که در بسیاری از این تحولات که در
زندگیه من رخ داد خودم نقشی نداشتم و گاهی حتی نخواستم که نقشی داشته باشم...!!!تعجب نکنید این از ویژگیهای بارز زندگی در این کشور عجیبه.

من در این وبلاگ خواستم به خودم ثابت کنم که می تونم بنویسم و می تونم غیر از تنها دوستم : تنهایی ، کسان دیگری رو به خودم جذب کنم اما حالا می بینم خیلی هم موفق نبودم ... مثل تمام کارهایی که خواستم بکنم و نشد... ولی خب از ابتدا هم می دونستم که این توجیه خوبی برای عقب نشینی و تنبلی نیست.حالا تصمیم دارم نه تنها با خودم بلکه با شما هم صادق باشم چون اطمینان دارم اولین شرط تغییر همینه و البته اراده...

باور کنید نمی خواستم تبدیل به یک مقاله ی کلیشه ی اخلاقی بشه

متاسفم

پ ن: امروز روز بسیار قشنگی است و هوا فوق العاده است،بوی پاییز هم که همه جا پراکنده است. من هر وقت صدای کلاغها رو صبحها یا بعد از ظهرها در این فصل می شنوم دچار نستالوژی عجیبی می شم.احساس میکنم این فضا و این صدا رو قرنها قبل در شرایط احساسی خاصی که در اون لحظه فقط خودم تجربه می کنم حس کردم و این احساس به من ارامش و هیجان عجیبی میده...

اینهارو گفتم که بگم زمان برای من یه جورایی قاطی داره. گاهی واقعا احساس می کنم من مال این زمان نیستم،متعلق به تاریخ دیگه ای هستم که بارها و بارها بهش فکر می کنم...

فیلم جوانی بدون جوانی اثر فرانسیس فورد کا پولا رو دیدید؟    این احساس من رو تقویت می کنه..

دیروز فکر می کردم زندگی من با تمام این سختی ها و افتان و خیزان ها شیرین و خوش است.راجع به اینکه چرا این طوره هم فکر کردم...شاید من نسبت به بسیاری از دختران هم سن سالم دچار محدودیت و سختگیری بیشتری باشم اما در عوض تمام اینها کسی رو دارم که می تونه جایگاه بسیاری چیزها در زندگیم رو پر کنه.این حقیقت داره:عشق تنها احساس خوشایند و پایدار در این زندگی است.

یک دلیل اساسی دیگه هم داره:من بسیاری از محدودیت ها و تابوها رو که در این جامعه به شدت در گیرشون هستیم و با گذشت این همه سال و تجربه ی تمام دنیا هنوز با دیده ی تردید بهشون نگاه می کنیم شکستم و تجربه اش کردم.

هیچ می دونستید که اگر صرف نظر از تمام جبهه گیری های مذهبی ، سنتی و اصولی که خودمون رو به اصطلاح پایبندشون می دونیم(اگر پایبندیم چرا دو روییم؟!چرا همیشه و در هر حال در هر عرصه دچار تناقضیم؟!)به نیاز جنسی مان پاسخ مناسب دهیم و به این نیاز مثل انسان شخصیت دهیم(یک دیدگاه انسان محور،اومانیستی)شخصیتی شکوفاتر و بی تناقض تر،شخصیتی که دچار بسیاری از سردر گمی ها نیست ، خواهیم داشت؟!   

 

   این روز ها سخت ترین چیزی که دیدم و با تمام وجود احساس کردم محدودیت بیان اندیشه ام بود...واقعا با تمام وجود به انچه ایمان داشتم یقین اوردم...واقعا نمی دونم تا کی میتونم ساکت بمونم و به بهانه های پوچی مثل احترام به سنت یا حفظ ابروی خانوادگی از گفتن عقایدی که زیر بنای منش و بینش من سر باز زنم...

زندگی کمرنگ و پر از تناقضی داریم

باز هم متاسفم.

پ ن 2 : میشه یکی به این سوال من جواب بده

واقعا چطور میشه مطمئن بود با گذشت زمان تصمیم و انتخابت ثابت خواهد بود؟؟!!

اخ اگه یکی اینو به من می گفت دیگه جنگیدن برام بی مفهوم نبود...

 پ ن3 : من واقعا خیلی شرمندم...این یادداشت مدتهاست نوشته شده ولی اصلا حسش نبود اینجا جاش بدم!!!

یه نکته ی مضحک دیگه اینکه پسورد وبلاگ رو فراموش کرده بودم.

 سر زدن و سراغ گرفتن تنهای عزیز هم  به اینجا بسیار خوشحالم کرد...

ازت ممنونم تنها!

فرامرز هم که ...!!!...!!!

مرسی.

پ ن4:

 

امیدوارم هرگز عقیدم تغییر نکنه ::::::::::::::::: خیلی دلم می خواد باهات ازدواج کنم...

............................................................................................................................................

بالاخره نفهمیدم در این جامعه ی بی مغز پر تناقض باید برای ازدواج سخت گرفت و اسون تن نداد،یا به قول شوهر خواهرم در برخورد با یه کیس مناسب

Take it easy!!

سخت نگرفت؟؟!؟

چقدر بشنوم که بستگی به خودم داره؟؟!!

این پیست خیلی داره طولانی میشه...خب چیکار کنم پسم رو یادم نمی یاد...

0000000000000000000000000000000000000000000000000

پ ن5 : به من تبریک بگید:

پسم پیدا شد!!

ممنونم عزیزم تو رو نداشتم چیکار می کردم؟!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 20:27 توسط عاطفه |

گفتم زيباست اگر چند خطي راجع به چيزي نوشت که کمتر درين سرزمين پيداست .. نه اين که نباشد .. هست !! اما مثل بسياري چيزها در پستوي ذهنمان پنهان .. يا شايد گاهي به مناسبتي .. مثل ديروز به ياد مي اوريم که هست .. که زيباست .. که چه خوب که هست .. و چه خوب که .. هه .. حده اقل اين يکي را داريم ..

 

اما منطق ما ايرانيان راجع به عشق و جنسيت و سکس کجا و منطق جهانيان کجا ؟؟!!

 

درسته که قصد داشتم راجع به روز عشاق يا به اصطلاح ولنتاين بنويسم اما نا خود اگاه ياد اين افتادم که حتي عشق هم در سرزمين من يک تابوست ..

 

در عصر بهاري ديروز وقتي دست در دست هم قدم مي زديم تا ميدان هفت حوض فکر مي کردم که چه خوب که دراين روز خاص صحنه هاي نادري از عشق بازي زنده را مي توان ديد .. مرا ياد طبيعت بکر ادمي ياد ادم و حوا مي اندازد ..

 

همه خوشحال نبودند همه مثل ما راحت نبودند اما بودند کساني که بودند ... که صرف هديه دادن يک خرس پشمالوي قرمز يا قلبي بزرگ انها را بيرون نکشيده بود .. که در گرماگرم نگاهشان که دربوسه ي پنهاني شان که در زنجير دست هاشان ميشد ديد که اين بازي مضحک نجابت و عفاف را اين تابوي سکس پر گناه را کنار گذاشته و شکسته اند ..

 

نگاه دختران و پسران شادي که ديروز انگار تنها به خاطر دل من به خاطر دل ما عاشقانه سير مي کردند و دستانشان پر بود از شادي قرمز قلبهايشان ...

 

چه مي گويم ؟؟!! ... قشنگ بود .. !!

 

هرگز فراموش نمي کنم دختر جواني با چهره اي بسيار لطيف و زيبا کنار پياده رو نشسته بود و قلبها و دسته گلهاي زيباي طلقي قرمز رنگي در دست و روبه رويش روي زمين بود .. نمي دانم کار خودش بود يا براي امرار معاش مي فروخت .. هر چه بود زيبا بود .. وقتي چشمانش به بسته ي هداياي من و زنجير دستمان افتاد نا خود اگاه به چشمانم خيره شد و چنان لبخند زيبا و مهرباني به من زد که احساس عجيبي پيدا کردم ... از ان لبخند هايي بود که تنها عشاق مي دانند !!

 

با احساس گرماي خوشايندي بيشتر به اغوش تنها عشقم فرو رفتم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:17 توسط عاطفه |

زمان گذشت و من ياد گرفتم نياز عاشقانه ام پايان همه چيز نيست

 

چه نوسان مبهمي است براي من كه يك مطلق گراي وا قعي ام ...

 

حالا خوب مي فهمم كه در خلال اين لحظه ها و برخورد هاي به ظاهر ساده چقدر احساسم،نيازم،تصورم و شرايطم متغير است

 

دوست ندارم در اين سن باشم..سن تصميم هاي متغير ...

 

دوست ندارم جدا از تو باشم چون لزومي نمي بينم، چون در كنار تو دنيا در زيباترين گردشش به من لبخند مي زند

 

اما بهتر كه ازاد تر و رهاتر باشم

 

 

در اين مدت نشد كه بنويسم گرفتاري نبود در واقع هيچ دليل خاصي نداشت.ولي اكثرا همراه فرامرز كامنت ها را ديدم.

 

 

فكري در ذهنم نيست بايد فكر كنم.اما قيل از عيد به مناسبت ولنتاين يا همان روز عشاق چيزي نوشته بودم كه در بالا مي خوانيد و متاسفانه نتوانستم از گذاشتنش بگذرم.

 

از حضور فعال عزيزان ممنونم.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:11 توسط عاطفه |

دیروز بعد از ظهر که با فرامرز به وب سری زدم جدا هر دو تعجب کردیم .. نه از اینکه تعداد نظرات به ۳۰ رسیده بود .. از اینکه کسی بی هیچ ملاحظه ای انقدر راحت یک مجادله ی علمی را به اضمحلال کشیده بود و چنان به جاده خاکی زده بود که من هر چه شب در خانه کامنت هایش را بالا پایین کردم نفهمیدم بالاخره این طرف کی بود .. فردی که به قول خودش ۱۰ سال زمان صرف کرده تا مسلمان واقعی شود یا کسی که با یک پاسخ علمی ساده (با مراجعه به مرجع قابل دسترس) جواب بی ربط و خارج از موضوعش مرا به تامل واداشت که ایا واقعا اسلام گرایان هرگز روزی می توانند علمی به مباحثه بنشینند ؟؟!!

جاذبه ی این ایدئولوژی جادوگر تا به کی ما را در منجلاب اسارت فرو می برد ؟؟!! ...

پ.ن:شخصی با نام کاظم کامنت بسیار جالب و مضحکی گذاشته بود ( در پست قبلی ) که من و فرامرز ساعتها با یاد اوریش از خنده روده بر شدیم . تصور کنید ! در ان بحث جدی و حساس چنان با جدیت مرگ بر منافق گفته بود (گر چه شاید سر کاری بود) که مرا یاد انقلاب جو زده ی توده ای مان انداخت .

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 22:21 توسط عاطفه |

مضحک ترین مسئله می دونی چیه ؟؟!!
اینه که زمان و هزینه به تو چیزهایی رو یاد می ده و تو با کمال میل .. صرفا به این دلیل که احساس می کنی شاید دیگران هم بفهمند یاد بگیرند و اشتباه تو رو تکرار نکنند .. اون رو به دیگران انتقال میدی ...

بعد با مسئله ی عجیبی رو به رو می شی : دوستان لطف می کنن می یان نظر میدن !! یه لحظه راجع به اون چیزی که نوشته شده .. روش فکر شده و شاید تجربه شده فکر نمی کنن .. فقط می نویسن : خیلی خوب بود خیلی قشنگ بود ولی چرا انقدر نا امید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نکته ی جالب اینه که مطمئنم با مطلب ارتباط برقرار کردن حتی خیلی پیش اومده که تجربش کرده باشن اما تحلیلش نمی کنن .. راجع بهش اظهار نمی کنن ... چرا !!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

جالبتر اینه که وقتی پای مسائلی انتزاعی تر و روتین تر مثل محرم و عاشورا و مذهب وسط می یاد همه تازه به یاد می ارن که احساسات مذخرف هویتی مذهبیشون گل کنه و در حالی که نمی دونن بر سر زدن به خاطر قومی که ۱۴۰۰ سال پیش به هر دلیلی کشته شدن یا نشدن یا هر چیز دیگه نه تنها فایده ای نداره بلکه چه بسا فراتر از خرافاته ( خواهش می کنم نگید این یه سنت مذهبیه چون حرف من این نیست که حسین چه کرد و چرا کرد چون من نه در ان زمان بودم و نه من قادرم و نه شما که شرایط ان زمان رو با این تحریفات و خرافات و بزرگنمایی گسترده در ک کنم .. بلکه حرفم محکومیت اعتقاد های بی چون و چرا و دلقک وار مذهبی در مورد این مسئله و دنباله روی مردم در پی چیزی یه که هیچی راجع بهش نمی دونن و با مشتی خرافات و دروغ رو به رو ان که نمی دونن این رژیم صرفا برای سر گرمیشون هر سال اونو تو بوق و کرنا میکنه و وقت و بی وقت تو سرشون می زنه )

با تمام این حرفها و با این که من مذهب رو خصوصی می دونم و قابل احترام ( چون متاسفانه خیلی فراگیره ) و قصدم توهین نیست و به مسایل گسترده ای جانبی این قضیه کاری ندارم اما ...

حرف من فقط اینه که خواهشا فقط کمی فکر کنید ..

تقلید بی چون و چرا اصلا هنر نیست و اصلا منطقی نیست !!

پ.ن : دوستانی که با کمال فهم و درایت نظر دادن که : « بعضي ها هنوز آنقدر احمق هستند كه 1400 سال بعد هم اين حقيقت تاريخي را درك نكرده اند! » اگر مایلند راجع به حقایق تاریخی دیگه ای که هویتشون در جهان به اونها وابسته است بیشتر تامل کنن !!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 0:7 توسط عاطفه |

سالها می گذرد .. زمان از دست می رود و تو هرگز معنی واقعی حیات و انچه زندگی می نامیش را نمی فهمی ... !!!

نمی فهمی خانواده یعنی چه ؟ یعنی سلطه و مالکیت ؟!

نمی فهمی عشق یعنی چه ؟ یعنی فریب و تملک و پول ؟!

نمی فهمی تفاوت اخلاق و سکس مثل تفاوت زمین تا اسمان است !! و وظیفه را با هر دو اینها اشتباه می گیری ... !!!

این معنی فنای ما در این جغرافیاست ...

برای خودم متاسفم ... !!!

 

پ.ن : راستی تکرار حماقت ۱۴۰۰ ساله تسلیت !!

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 12:46 توسط عاطفه |